مولانا محمد بن احمد بيغمى
9
داراب نامه ( فارسى )
گويند كه هم در آن روز پهلوان پيلزور را خداى تعالى فرزند نرينه كرامت كرد . طيطوس حكيم طالع هر دو را معلوم كرد . بعد از آن پيش ملك داراب آمد و از سعادت اين هر دو مولود ملك را خبر كرد ، ملك داراب را گفت : اى شاه درين طالع مبارك نظر كردم . صاحب طالع را در طالع پنجم يافتم و صاحب عاشر را در . . . طالع ديدم و صاحب دوانزدهم را در سيوم طالع ديدم ؛ و آنچه مرا معلوم شد از طالع ، اين كودك عظيم دولتمند و شجاع و مبرز باشد اما زود عاشق شود كه طالع در پنجم ديدم و پنجم طالع زهره يافتم . او را سفرى عظيم پيش آيد و از براى عشق و محبت سفرى در كودكى كند و مدتى در آن سفر بماند اما مقصود خود بدست آرد و عالم بگيرد و نامش در جهان بشاهى و پهلوانى بماند ؛ و او را خداى تعالى فرزندى بدهد بغايت شجاع باشد و پهلوان ، و تر و خشك عالم را بگردد ؛ و آن مقدار كه شاهى و شهريارى و پهلوانى كه در طالع او ديدم هم آن قدر در طالع پسر پهلوان پيلزور ديدم . از اختر بلند سؤال كردم و طالع شاهزاده حساب كردم و نامش فيروز شاه نهادم و نام پسر پيلزور فرخزاد كردم . امرا مبارك باد گفتند . ملك داراب گفت كه واجب مىكند كه نامه بسوى هاماوران بفرستيم و ملك فيدوس را خبر كنيم ، هم در حال نامه بنوشتند . نامه نوشتن ملك داراب به ملك فيدوس - چون ملك داراب دادنامه نوشتن ، بدست روندهيى داد كه او را شبرنگ عيار نام بود . شبرنگ چون نامه بستد از پيش ملك داراب بيرون آمد و رو در راه نهاد . بعد از ايامى به شهر هاماوران رسيد تا در ايوان ملك فيدوس آمد و بار طلب كرد . خبر بملك فيدوس كردند كه از ايرانزمين پيادهيى رسيده است . او را بار دادند ، درآمد و در پيش ملك فيدوس خدمت كرد . ملك فيدوس شبرنگ را نيكو پرسش كرد و احوال ملك داراب سؤال كرد . شبرنگ گفت كه ملك داراب را خداى تعالى فرزندى كرامت كرد . بنده را از براى اين فرستادهاند . پس مكتوب كه آورده بود بداد . مطالعه كردند .